تبليغاتX
من . از .خودم . متنفرممممممم
 

تا اطلاع ثانوی من تعطیل!!!!!!!!

 

نمیدونم..............

شاید یه روزی برگشتم و ادمه ی داستانو نوشتم.................

 

"من از خودم متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
 

فردای اون روز هم همینطور گذشت....

وقتی داشت میرفت بوسیدمش و گفتم یعنی دفعه ی بعد کیه؟..........

ولی نمیدونستم دفعه ی بعدی در کار نیست..................

اون رفت ولی از فردای ا ون روز دیگه اخره حرفامون از تلفن همدیگرو نمیبوسیدیم..........

وقتی اون چیزی نمیگفت منم ترجیح دادم حرفی نزنم......

هرروز سرد سردتر میشدیم.............

دیگه صحبتامون ۲ مین بیشتر طول نمیکشید................

هنوز دوستش داشتم.......................

تا اینکه اون روز رسید..........................

با یه نفره دیگه هم تلفنی حرف میزدم............................

میشناختمش....................................

بعد از مدتها بهم گفت دوسم داره..............................

گفت خیلی وقته میخواد بگه ولی میترسه................................

خودم مونده بودم.................

نمیدونستم چی کار کنم؟..........................

م رو دوست داشتم ولی اون دوستم نداشت........................

ولی ع عاشقم بود و من دوسش نداشتم.............................................

بهم گفت من تا اخرش میخوامت ولی الان نه.............

یه کم فکر کردم.................

با خودم تصمیم گرفتم یه عشقه پاک داشته باشم.....................

بهش گفتم دوستت دارم منم (لعنت به من )..........................................

اخه دیدم پسره خوبیه..............

مثله م مغرور نیست....................................

پی هوس بازی نیست..................................

منو به خاطره خودم میخواد...........................

با خودم قرار گذاشتم فردا همه چی رو با م تموم کنم..........................

 

"من.از.خودم.متنفرم"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
ديگه براي اينبار كه مي اومد نميدونستيم كجا بايد بريم.......

براي اخرين بار بود كه مي اومد..........

ديگه نميشد بريم اون خونه ي قبلي....

تو يه شهركه ديگه خونه گير اورد..........

تابستون بود و هوا گرمه گرم...........

به خانوادم گفته بودم كه كار اموزيم تا شب طول ميكشه..........

ديدم منتظر واستاده..........

رفتيم تو.........

گفت ميرم يه دوش بگيرم..........

ساعتشو داد دستم....................

رفت و دو مين بعد برگشت.......

با يه حوله........

تازه نشسته بوديم كه دوباره در زدن........

بازم فهميده بودن......

شانس اورديم كه 110 رو خبر نكردن ...........

والا كارم زار بود.......

هيچي......

جاي ديگه خواستيم بريم با هم رفتيم........

به صاحب خونه گفت داييمه......

گفت من دانشجو هستم و چند روزي اون اومده اينجا .........

اون زنه خنگ هم قبول كرد.........

خلاصه بي چون و چرا و بدونه ترس ديگه روزه اولو گذرونديم.........

خيلي بي حالتر از قبل بود.....

دوتا تخته جدا بود ولي رو يكيش خوابيديم........

خسته كه شديم  ديدم خوابش برده.......

چيزي نگفتم گفتم حتما خستست...........

فرداش خيلي بيشتر از اون خوابيد.....

من موندم ظهر خونه و اون رفت غذا بگيره........

يادش به خير در رو قفل كرده بودم و به چه زحمتي بازش كردم.......

يادمه شلوارش يه كم  كثيف شده بود و شستمش......

رفت وضو گرفت و نمازشو خوند....

با خودم گفتم چه حالي داره تو اين موقعيت نماز ميخونه.......

بعد از نماز و ناهار دوباره همون اش بود و همون كاسه........

ولي ديدم بعد از غسل.....

ديدم دوباره وضو گرفت......

گفتم تو كه الان نماز خوندي............

گفت  مگه ايرادي داره ادم با وضو باشه؟.........

خيلي از اين حرفش خوشم اومد.......


"من.از.خودم.متنفرم"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
گمش كرده بودم ولي بالاخره ديدمش...........

رفتيم يه رستوران كه ناهار بخوريم.........

بهش ماجرا رو گفتم......

خنديد و گفت تو مگه خل شدي؟...............

ما كه كاري نكرديم كه؟.........

ممكنه چند تا از مويرگا پاره شده باشه........

خيالم راحت شد..........

با خودم فكركردم اگه واقعا اينجوري ميشد چي كار ميتونستم بكنم؟.........

رفتيم سمته خونه.......

ولي انگار يكي مارو ديده بود........

چند دقيقه اي گذشته بود كه ديديم زنگ ميزنن..........

درو كه وا كرديم صاحبه خونه بود........

گفت كارتون درست نبوده زودتر برين...........

ساعت تازه 2 بود......

از اينكه ميخواد بره دلم گرفت..........

خودم سومين روزو خراب كرده بودم.............

رفتيم تو يه كافه نشستيم.......

يه كم از خودش و قبلش گفت............

و بعدشم رفت.......

"من از خودم متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
رفت و دوباره از فرداش تماسامون شروع شد.........

خيلي بهش عادت كرده بودم...........

سره ساعته 4 منتظره تلفنش بودم.........

فكر ميكردم يه روزي ماله من ميشه............

اخه يه بار بينه اين چتا ازم سوال كرده بود ...........

اگه من يه روز ازت خواستگاري كنم جوابه تو وخانوادت چيه؟..........

گفتم مسخرم نكن......

گفت كجاي حرفم مسخره بود؟......

گفتم من تا اخره عمرم دوستت دارم............

گفت فقط يادت باشه اين يه سوال بود...............

چند ماهي از رفتنش ميگذشت........

كادوي تولدمو برام فرستاد و كادوشو براش فرستادم..........

كلي عكسه تو سيستم از هم داشتيم......

ازش خواستم اينبار كه داره مياد يه عكسه كوچيك از خودش برام بياره.......

اورد و عكسش شد همدمه روزاي بي اون بودنم........

ارديبهشت بود كه گفت ميخوام دوباره بيام........

چند باري با هم سكس چت كرده بوديم و بيشتر از قبل منتظرش بودم (آه )......

اومد و دوباره رفت تو همون خونه ي قبلي تو شهرك......

احواله شما؟؟ و يه بوسه ي طولاني شد شروعه اون روز.........

اونروز كه اومدم خونه چن تا لكه خون ديدم (ببخشيد )................

خيلي ترسيده بودم............

اخه من كه كاري نكرده بودم چطور ممكن بود؟.............

يادمه مدرسه ميرفتم..........

اونروز تو مدرسه همه فهميدن يه چيزيم شده..........

يه كلمه هم با كسي حرف نزدم.........

قرار بود برم خونه و ساعته 3 ببينمش..............

ولي از ترسم زنگ زدم به گوشيش و گفتم از طرفه مدرسه ميام.............

ديگه برام مهم نبود ارايش داشتم يا نه...........

مهم نبود لباسه مدرسه تنمه.............

فقط ميخواستم ببينم چي ميشه...................

"نيستي كه ببيني اشكام ديگه نميتونن  نريزن بمونن بسازن نميرن"..............


"من.از.خودم.متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
 

"مونا گفتی زیاد جزئیاتو نگو نمیخوام زیادروشن بگم"

ولی اون روز کاملا به هم نزدیک بودیم.......................

یه نفس فاصله داشتیم..........

کارش که تموم شد گفتم میدونی دیوونم کردی؟............

گفت تو چی؟...........

نمیخوای کاری کنی منم خوشحال بشم؟....................

گریم گرفته بود...........

نمیدونستم چی کار کنم...........

منی که روسریمو جلوی نامحرم بر نمیداشتم حالا..........

گفت میتونی قبول نکنی من مجبورت نمیکنم...................

ولی دیدم اون به خاطره من این راهو اومده...............

برا همین قبول کردم...........

اون روز چند باری ..............

گذشت و فردا اخرین روز بود............

فردا هم به همین مموال گذشت...................

رفت تا دفعه ی بعد که بیاد.........

حس میکردم علاقم بهش صد چندان شده ..................

 

"من.از.خودم.متنفرم"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
 

اون روز گذشت..........

قرار بود سه روز بمونه و بعد برگرده...........

فرداش بهش تل زدم گفتم کجایی؟؟..................

گفت با هتل تصفیه کردم تو شهرک اتاق گرفتم......................

گفتم من چی کار کنم..................

گفت میای؟.........

گفتم چرا نیام؟(لعنت به من )...........

رفتم .........

نشسته بود رو تخت..........

نشستم کنارش.......................

گفت خوشگل کردی؟............................

هیچی نگفتم ...........

جوابم یه بوسه ی دو دقیقه ای بود.................

مانتو و شالمو برداشتم...........

حالا بلوز شلواربودم.................

گفت بیا بخواب اینجا......................

منم...........

یه کمی تو اغوشش خوابیدم............

دیدم میخواد لباسارو......

گفتم نه...........

گفت چرا؟......................

گفتم ببین........

من و تو که ماله هم نیستیم که...........

نمیخوام به همسره ایندم خیانت کنم....................

چیزی نگفت.........

دیدم ناراحت شد...........

گفت نمیخوای بهمون خوش بگذره؟..........

گفتم به چه قیمتی؟........

گفت قیمتی نداره که ما با هم دوستیم................

نمیدونم چی تو نگاش دیدم که قبول کردم................................

 

"من.از.خودم.متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
دیوونه شده بودم........

 حسه عجیبی داشت...........

 چندبار خودمو ازش دورکردم ........

ولی سرشو اورد جلووبا شگرده همه ی پسرا دوباره جذبم کرد........

دستمو گذاشت رو ............

 خجالت کشیدم.........

 گفت تو که انقدربامن راحت بودی پس چی شد؟..........

کوتاه اومدم...........

یه چنددقیقه ای گذشت........

بلند شدیم تا یه کم قدم بزنیم........

 یه سری از این حرفای همیشگی تحویله هم دادیم.......

دوباره نشستیم.........

گفتم دوست دارم رو پاهات دراز بکشم........

گفت اینجا که نمیشه "عزیزم"(چقدرازاین کلمه بدم اومده)..........

گفتم من میخوام........

خلاصه خوابیدم رو پاهاش.........

 موهامو نوازش میکرد و گاهی یه کم شیطنت..........

گفت رو تخت منتظرت بودم.........

 چندبار تکرار کرد.........

 هیچی نگفتم..........

ولی لبخندم حکایت از همه چی داشت..............

 

 "من.از.خودم.متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
 

کجای این داستانه مزخرف بودم؟...................

اصلا نمیدونم چرا دارم اینارو ثبت میکنم....................

شاید چون میخوام احساسه گنام کمتر بشه............

اره بالاخره اون روز رسید و قرارشد برم ببینمش..............

گفت تو هتل اتاق گرفتم..........

گفتم اونجا رام نمیدن...........

گفت تو بیا اونش با من...........

حسابی به خودمرسیدم و رفتم..........

ولی رام ندادن.............

منم حوصلم نگرفت و با تل بهش گفتم بیرون منتظرت میمونم................

بعد از چند دقیقه اومد..........

خیلی خوشگلتر و خواستنی تر از اونی که فکر میکردم............

رفتیم نشستیم یه گوشه ی دنج..............

بهم گفته بود قدش خیلی بلنده و گفته بودم بهش که خیلی چاقم.........

گفت که اونقدرا که میگفتی چاق نیستی........

گفتم تو هم اونقدرا قدت بلند نیست............

خلاصه دستشو انداخت دوره شونم.................

یه احساسه ناشناخته سراسره وجودمو گرفت.............

با اینکه با چت و تل با این حرفا اشنا بودم و بهم گفته بود و من برای همین منتظرش بودم......

خلاصه با این همه رو هیچ کدوم حاظر نمیشدیم کاری کنیم.........

سرمو گذاشتم رو شونش...........

از پشته گوشی چند بار بوسیده بودمش ............

خیلی بوسیده بودم...........

تا اینکه بالاخره گفت ...............

ازاونایی که اونجا بهمون دادی اینجا نمیخوای بهمون بدی؟................

سرمو بلند کردم.............

یه نگاه به چشمش کردم............

یه نگاه هم به لبای هوس انگیزش ....................

بدونه هیچ حرفی لبامون رو هم جفت شد.........................

 

"من.از.خودم.متنفرم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
تازه از اون ادمه لجنه قبلي خلاص شده بودم.............

تازه چتيدنو ياد گرفته بودم ........................

تو همين چتا باهاش اشنا شدم......................

خيلي راحت بود.................

از همه چي ميگفت و منم همه چي رو براش گفتم..........

اون اشغال اون موقع ها كلي تهديدم ميكرد..............

ولي "" اومد و اميدوارم كرد..............

بهش گفتم به هيچ پسري اعتماد ندارم...............

گفت منو از اونا جدا كن................

كم كم ازش خوشم اومد..............

كار كشيد به تلفن................

بعدشم گفت دوسم داره................

بعدشم گفت ميخوام بيام ببينمت و ..........

اين شد شروعه لجنكاري هاي من..................

خداااااااااااااااااااااااااا......................

 

"من . از . خودم . متنفرمممممممم"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من . از . خودم . متنفرممممممم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
«من که ازنگاه تو الهام می گیرم چگونه بنویسم وقتی چشمانت را برای همیشه به رویم بستی؟ چگونه بنویسم وقتی دلت را از هر چه«من» بود خالی کردی؟» حتی وقتی قلبت را سنگی دانستم غربت و تنهایی تنم پر بود از بوی آغوشت بودنم را تحمّل نمی توانستم بی تو امّا دلم می خواست به « دوستت دارم » هایت بخندم، بخندم، بخندم؛ آن قدر که بگویی : « چقدر زود عوض شدی دختر! داری شبیه « او» می شوی، چقدر عوضی شده ای دختر!!» می خواستم نباشم آنچه هستم ، دلم می خواست بازی ام بگیرد با تو آن قدر که به هجو بیفتم آن قدر که حالت را به هم بزنم می خواستم به زور در کثافت غوطه بخورم آن قدر که به خودم نسازم و خودم را بالا بیاورم دلم می خواست دور شوم از تو آن قدر دور که فاصله را تاب نیاورم ... امروز... قصه ما همان قصه است؛ عشق همان عشق؛ ولی نه تو آنی که بودی و نه من... بتی که می پرستیدمش شکست؛ عشقم از نفس افتاد؛ خدایم متولد گشت؛ و قیامتی برپا کرد که عشقم دوباره جانی گرفت ابدی. گذشته ... گم شد، محو شد، حل شد شاید در آینده ی من و تو... و فردا ... تنها تویی که می مانی؛ من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را امتحان کردم و آموختم خدایان هم به بیراهه می روند، خدایان هم به راحتی بنده شان را انکار می کنند، خدایان هم توبه می کنند وباید بخشوده شوند... من شاید اولین بنده ای باشم که خدایم را خلق کردم. تو را خلق کردم تا بمیرانی عطش خواستنت را؛ خلقت کردم تا بيافرينی من را از من؛ خلقت کردم تا «آدم» باشی برایم؛ خلقت کردم تا خدایی ام را کنی... سند درک را هم زدم به نام تمام آدم بدهای قصه و خدایی که ندارند که تا ابد خوش باشند با عشق های خیالیشان و طول و عرض عشّاقشان را با ابعاد خود بسنجند و خودشان را به حراج بگذارند که «هر چه سینه چاک تر، بهتر...» همه شان را سپردم به « یکی بود» ها و« یکی نبود»ها؛ هر چه خشم و نفرت و ناراحتی داشتم را هم در بقچه پیچیدم و گذاشتم برای روز مبادایی که قرار است هیچ گاه از راه نرسد...

نوشته های پیشین
مهر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان